هفت مضراب

فرصتی برای اندیشیدن

پایان

 به پایان آمد این وبلاگ حکایت همچنان باقی است ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:19  توسط فرهاد خان  | 

رسم آدم شدن !

  ( بر اساس غزلی از حافظ  )

 هر كه شد اهل ريا ، بر سر يك كار بماند              شد مدير تا به ابد، گر كه هوادار بماند

 دوستان گرد خود آورد و مقامات بداد                      ميز خود سخت گرفت، در همه ادوار بماند

 چون ز خويشان بنمود رسم يكي حلقه ي انس          نقطه ي ثقلي در اين گردش پرگار بماند

 هر كجايي كه مدير رنگ ريا زد به عمل                   خبرش بر سر هر تيزر اخبار بماند

 گر ز ناچاري و ضعف، طالب استعفا شد                  باز با خواهش دوستان و به اصرار بماند

 چه جوانان كه همه نابغه و "رد صلاح"                     جاي آنان همه جا، خيل رياكار بماند

 هر كسي آمد و قولي ز عمل داد به خلق                شد شعار و همه جا بر در و ديوار بماند

 آن معلم كه نوشت "مار" ، نشد فاتح دل                 ليك شياد، به تصوير و رخ مار بماند (1)

 علم دستشويي(2) چو باشد سبب فضل و هنر        دانش از مخ بدر آورد و به شلوار بماند

 چونكه در مدرسه آدم نشدم از ره علم                   رسم آدم شدنم از ره اجبار بماند (3)

 ريشه بايد كه مضاعف بشود بهر نمو                      لكن اين ريش مضاعف، بر رخسار بماند

                                                                                                  فرهادخان


پ ن 1 : آورده اند که در روستایی دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند٬ مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند  تاببينند آخر كار ، چه مي شود .

شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»

 معلم نوشت: مار

نوبت شیاد که رسید،  شکل مار را روی خاک کشید و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟

مردم که سواد نداشتند، متوجه ی نوشته ي مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و لذا حرف شیاد را باور کردند و به جان معلم افتادند و تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند !!!.

پ ن 2 و 3 :( این ماجرا واقعی است )

روزهاي آخر سربازي ام كه شد ، طبق قانون آن زمان (حالا را نميدانم) بايد براي ترخيص، از واحدهاي مختلف لشكر امضا و يا بعبارتي تاييديه مي گرفتيم ، پس از امضاء كليه واحدهاي مربوطه، در آخرين مرحله(بعبارتي خان هفتم ) نوبت واحد سياسي عقيدتي بود .تاييديه گرفتن از اين واحد نيز منوط به پاسخ دادن به يك سري سوالات (مثلا شرعي و ديني ، كه بهتر است بگوئيم كليشه اي ) بود كه طي خدمت، روحاني معظم به ما آموزش داده بود،كه البته ما خود در طي سالهاي متمادي هزاران بار با اينگونه سوالهاي تكراري دست و پنجه نرم كرده بوديم . بيرون آمدن از اين آزمون سخت (!) بيانگر اين بود كه در طي خدمت سربازي چقدر آدم شده ايم و اركان دين خود را محكم(تر) نموده ايم، چرا كه ظاهرا در طي 16 سال درس و مطالعه و آموزش و آزمون (از دبستان تا دانشگاه) ما را نتوانسته بود كسي آدم كند ، لذا در دستگاه "نظام" كه همه چيز بر طبق دستور و اجبار است، بايد به زور هم كه شده آدم شويم و مثل يك نوزاد تازه متولد شده(بچه ي آدم !)، صاف و پاك وارد اجتماع شويم و لااقل بقيه عمر را مثل آدم زندگي كنيم ! . آزمون كه شروع شد ، مسئول مربوطه اولين سوالش(خوب نيست قسم خدا را براي صدق گفتارم در اين خصوص ياد كنم ) اين بود : مراحل استبراء را توضيح بده (!!!) ، بنده كه غافلگير شده بودم و انتظار چنین سوالی را (حداقل بعنوان اولین سوال) نداشتم ، یک لحظه جا خوردم و از آنجا که منظور از مراحل و آداب مخصوص استبراء به روش سیستماتیک و مدرن (كه مدنظر ايشان بود ) را نميدانستم و شايد هم اين قسمت را در سر كلاس تئوري (و احتمالا عملي !)غايب بوده ام ، ماندم كه چي بگم و لذا بعد از كمي مكث ،همينجوري طبق تجربه ي سنتي وهمراه با شرم، چيزهايي را در شرح عملیات (بدون ذكر مرحله و شماره رديف آنها) بلغور كردم و منتظر گرفتن امتيازقبولي (!) از اين سوال شدم، كه متاسفانه گويا مراحل نه گانه ي استبراء مدرنیزه را من در سه مرحله به روش سنتي خلاصه كرده ام ! ، با لبخندي(از آن لبخند ها !) به من فهماند كه از اين سوال مردود شده ام و بدون اينكه منتظر عكس العمل بنده بماند شروع كرد به شرح مراحل نه گانه ي تطهير به روش الگوریتمی و سیستماتیک !!! ... بهر حال جاي شكرش، در بقيه سوال ها كه مربوط به احكام متعارف وضو و نماز و ... بود، توانستم ازبوته ي آزمايش به سلامت بگذرم و جبران مافات سوال اول را بنمايم و بالاخره از اين آزمون "آدم شدن" سربلند بيرون بيايم(شايد هم با ارفاق !) ، و از آن زمان به بعد ، ما شديم بچه ي آدميزاد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 0:2  توسط فرهاد خان  | 

جام جهانی در تلویزیون ضرغامی

 از اين جام و اين بازي ي فوتبال                 كه تكرار مي گردد هر چهار سال

 دلت را به چي خوش نمايي؟ عزيز             چو بازي ز ما نيست ،  پايان نيز

 ترا چونكه تيم، نيست اندر درون                مزن دست و پا ، بهر آن از برون !

 مگر بر سرت اين سخن هست عيان؟         "من آنم كه رستم بود پهلوان"!

 دگرها كنند بازي و شادمان                      تو خود بر سرت ميزني آنچنان ؟!

 گزارش ببين و بياموز كار                          چرا وضع فوتبال ما گشته زار

 ترا چونكه اندر زمين تيم نيست                 بخواه حل مشكل، كه تقصير كيست ؟

 بينديش بر ريشه ي اين شكست              كه تيم ترا صد نفر برده دست

 همه بهر آن گشته صاحبنظر !                   همه شيفته(!) و ميزنند بال و پر

 بسي خرج ها كرده اند بهر تيم                 ز كنج خزانه ز مال يتيم

 همه برده اند سود از اين فوتبال                 همه فكر جاه و همه فكر مال

 بسي جنگ و دعوا رود بر سرش                كه زخمي بود دائما پيكرش

 هر آنكس كه آمد نمودش خطر                  نبرد ره به جايي و كار شد بتر

 مدير چون ندارد به ورزش شعور                 چنين است كه فوتبال سپارد به گور

 بگوئيد به "ضرغامي" اي نامدار !                كزين جام عجب گشته اي كامكار !

 دلت خوش نمودي به پيكارها                    گزارش دهي زنده ، ديدارها

 نداری چو یک افتخار زين گذر                    ز فرجام بازي بخواهي نظر ؟!

 چو كفگير دولت ته ديگ خورد                    در اين جام ز تو، ره به اغفال برد

 همي خواسته اي تا كه خيل جوان           "پيامك زند ،چیست پایان آن " !

 بگفتي پيامك دهندت به ذوق                   دهي جايزه، تا بيايند به شوق

 چو سیل تماس مر ترا سود شد              چه غم گر كه فوتبال نابود شد

 نمایی تو سرگرم ، خيل جوان                  به اميد آن شانس ميليون تومان  

 پيامك بيايد هزاران هزار                          به دنبال پول، جمله اميدوار

 چو شركت كند صدهزاران نفر                  وليكن دهي جايزه، ده نفر !   

 كه تنها فقط ده نفر، برده سود                 هزاران دگر ، سهمشان گشته دود !

 هزاران ضرر ، گشته بر سود تو                 شدم خسته از بود و نابود تو

 همه كار تو، گشته است پول و پول           ز صد كار تو ، يك نباشد قبول

 پيامك زدن  گشته ابزار تو                        كه اين جام شد، سود سرشار تو

 دگرها به ميدان زنند توپ به تور                 پيامك زدن، از تو باشد شعور !

 برو كشك خود را بساب اي نگار !              كه فرجام اين جام، نايد به كار

 پيامك مخواه و مرو راه كج                        بينديش بر اقتصاد فلج

 بجاي تلاش و تعقل به كار                        ز پول پيامك شوي استوار ؟!

 تو خود گشته اي گلدكوئيستي دگر           سرت را مكن زير برف، اي پسر!!!

                                                                                                    فرهادخان         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:58  توسط فرهاد خان  | 

اندر حکایت شیخ فرهاد خان

آن مرد پریشان احوال و سرخورده از آمال، آن شاکی از روزگار غدار و خسته از زاهدان مكار، آن تشنه به خون رانت خواران و گریه کننده بر احوال بیکاران، آن منتقد دولت و متحد ملت، آن عاشق رباعی و غزل و دوستدار تعقل و عمل، آن مظهر ناشکیبی و بیتابی، شیخ فرهاد خان هفت مضرابی. شغلش مهندسی نرم افزار بود و تفریحش سرودن اشعار. همیشه حزنی دیرینه داشت و آهی در سینه .خشم خود خالی بنمودی در بحر شعر و نیش خود فرو نمودی از سر مهر .

او را پرسیدند :چگونه است که علم نرم افزار خوانده ای و سر از ادبیات و اشعار در آورده ای؟، گفت: ما نرم افزار از برای رفع نیازهای اقتصادی خواندیم و ادبیات از برای شرح مشکلات اعتقادی .

در ابتدای کار وبلاگ نویسی نمی کرد و هر از چند گاهي، بر سبیل عادت و یا رفع حاجت، سرچی در گوگل بزدی و مطالب بخواندی و سپس راه خود برفتی. روزی در عالم وبگردی گذرش بر وبلاگی افتاد در باب سياست و نقد دولت در بعد از انتخابات سنه ی ۸۸ که از خواندنش بسیار متاثر گردید و منقلب حال بگشت و این گپ مجازی مقبول او بيفتاد و با خود گفت: ما که خود از خانواده نرم افزار و وب هستیم ، چرا ما را وبلاگی نباشد ، و حال كه فریاد ما در افلاک نپیچد بگذار که در وبلاگ بپیچد.

شیخ را پرسیدند: چون است که در میان اینهمه شاعر پارسی گوی ، تو عاشق و مرید حافظ می باشی و در اکثر اشعارت رد پایی از شعر او  همی بینیم ؟ پاسخ بداد : دلیل آنست که هیچ شاعری همچون او بر زاهدان ریاکار نتاخته و پته ی آنها بر آب نینداخته، و مرا این روحیه و مرام بسیار خوش آید و از این رو ، عاشق بر سبک اویم و خوشه چین خرمن ادب او.

نقل است که شیخ، روزی در بستر بیماری و از سر بیکاری و در نهايت ناچاري در پای تلویزیون حاج ضرغامی نشسته بود و به سخنان شیخ محمود احمدي نژاد گوش همی بدادی، تااينكه سخن بدانجا رسيد كه شيخ محمود گفت :"من براي مديريت جهان برنامه طرح نمايم ..."، ناگاه شیخ را خنده بر او غالب گشت و قاه قاه بخندید به شدت تمام، چنانکه از حال برفت و ادامه ی سخن شيخ نتوانست گوش همی دهد. مریدان بر گرد او جمع شدندي به حیرت و پرسیدندي از علت . شیخ بگفت : من در عجبم که ما سی سال است در مدیریت کشور خویش فرو مانده ایم و چرخ آن به هزار و یک مصیبت چرخانده ایم، حال آنکه شیخ محمود ميخواهد نسخه برای مدیریت کل جهان بپیچد و ريسمان از بهر آنان بريسد ، و دوباره چنان بخندید که از هوش برفت .

مریدی پرسید:يا شیخ ، دیشب در عالم خواب شیخ محمود را همراه با وزير اقتصادش در مقابل وزارت اقتصاد و دارایی ديدم كه بر سر گوری نشسته بودند و زیر لب وردی زمزمه میکردند . تعبیر چیست ؟ گفت :آری ، آن، اقتصاد مملکت بود که بر آن فاتحه همی بخواندند(۱).

دیگر مرید بگفت : من نیز در خواب دیدم که هفت لشکر گرسنه و برهنه با خورجین های خالی و در نهايت بیحالی، از هفت گوشه ی این کشور وارد مملكت ما شدند و سپس با خورجین های پر،خوشحال و خندان راه خویش برگرفتند و برفتند ، و در آنطرف، ملت خویش بدیدم که بر سر سفره ای خالی نشسته اند و  همگی دست بر آسمان، در حال دعا کردن بودند که: "خدایا ما را از شر این قحطی و گراني و  فقر جانفرسا و ايمان سوز نجات بده " و متعاقب آن ، از آسمان ندایی می شنیدم که میگفت :"اذهبو، اذهبو ، ...  ،  زاغو ، زاغو، ... " و مرا حیرتی عظیم افتاد و از خواب پریدم به تحير، تعبیر چیست ؟

شیخ گفت:اولا که "هفت"، علامت تکثر باشد و آنها نه هفت لشکر، بلکه هفتاد لشکر باشند، ثانیا :آنها همان مردمان سایر کشورها باشند كه از هفتاد گوشه ی دنیا، حق ارث از دارایی مملکت ما دارند به شکل رسمی، علنی و قانونی .فلذاست كه هر از چند گاهی بیایند و سهم خویش از خزانه بر گیرند به تمام و کمال و برگردند بسي خوشحال، و چون بعد از آنها چیزی نماند که به مردم ما برسد ، لذا این ملت ، رزق و روزي خود را نه در زمین خویش، بلکه در آسمان خدا جستجو همی نمایند و از اين روست که دائم به دعا مشغولند و از خداوند طلب روزی ربوده شده ی خویش می کنند و خدایشان هم در جواب گوید: "برويد پي كارتان!، مگر من سر گنج نشسته ام؟!، روزی دادن از من است و نگه داشتنش با خودتان" ، و به آنان شعر روباه و زاغ را گوشزد مي كند كه چگونه زاغ با سردادن آواز احساسي خويش، طعمه به روباه سپرد و سپس اندوه آن بخورد(۲).مریدان را از این تعبیر ،اشک بر چشمانشان حلقه زد و زار زار بگریستند و هنگامه ای پدید آمد.

شیخ را گفتند: چگونه است که همیشه با مداحان سرشاخ شوی و آنها را به باد انتقاد بگیری؟، حال آنکه آنان دائما ذکر امام حسین بگویند به سوز، و اشک مردم در آوردند شب و روز . گفت:از بهر آنکه اکثر آنها بیسوادند و بیشعور و فریادشان بلند است بر اهل قبور. ذکر آنان بر امام حسین نه از آنست که طرفداری مکتب او کنند و به مقصدش بیندیشند، بلکه از عاشورای او فقط کارگاهی 15 دقیقه ای ساخته اند برای رزق حلق و فریب خلق. گفتند: اگر ممکن است بیشتر توضیح همی دهی. شیخ گفت : چگونه است آزادمردی چون حسین که لرزه بر پایه های حکومت استبداد بیانداخت و سنگ بر دندان دشمنان بیاورد ، آنگاه اینان در روضه هایشان چنان می نمایند که او همچون غریبی ذلیل و بیماری علیل، گرسنه بر لقمه ای نان و تشنه بر جرعه اي از آب جام ، از اینجا رانده و از آنجا مانده، ملتمسانه و عاجزانه به اردوگاه دشمن رود و از آنها طلب آب نماید؟! ،كه اين خود بزرگترين خطا و بدترين جفا در حق بزرگ مردي چون وي باشد! . و شیخ وصیت بنمود که زینهار بر سر قبر وی هیچ مداحی نیاید و  اشكي نبارد و با روضه های خشک و دروغین خود روح او را در قبر نیازارد .

رندی پرسید :چگونه است که هم از مذهب دم میزنی و تبلیغ آن میکنی به تکرار و  هم از مذهبي ها انتقاد داري دائم و بيشمار؟. شیخ گفت :از آنجهت كه من هيچ ديني را همچون اسلام به فطرت انسان نزديك تر نديدم ،‌ چرا كه ديني است آسان و ميانه رو، كه نه گرایش به راست دارد و نه گرایش به چپ ، چنانكه خداوند فرمايد:" و جعلنا امه وسطا "، حال آنكه اكثر مذهبي هاي ما، يا راه افراط روند بسان كاسه ي داغ تر از آش ، و يا بر تفریط باشند مانند آدمي بي شعور و لاش . 

او را گفتند : یا شیخ ، چگونه است که در این زمانه، تو هنوز لاخ سبیل خان را بر ریش زاهد قرآن خوان گرامی تر میداری و نیز لقب "خان" بر خود نهاده ای؟، گفت : بدین سبب که  اگر خانی گنهی از او سر زند و یا ظلمی بر خلق روا دارد ، گناهش آنچنان بر چشم خلق سنگین نیاید تا که ظلم از زاهد ریش دار ببیند و گنه از جانب او به تکرار ، چرا که گناه از طرف خان نا صواب است و از زاهد با ايمان نا صواب تر(۳)، چه اگر خان گنهی نماید، مردم به حساب عادت و خوی او بگذارند ولی اگر عابدی گنه نماید، مردم به حساب دین او گذارند و این باعث خلل در ایمان و مذهب مردم شود و بدنامی اش بر مذهب بيفتد . از این روست كه من دست به یک تناقض شخصیتی و اجتماعی همی زدم. 

                                                                                                                   فرهاد خان

.......................................................................................................................................

پ ن ۱: بر گرفته و شبيه سازي شده از مجله قديمي گل آقا (شادروان كيومرث صابري) در نقد مسول تربيت بدني آن زمان ، كه ظاهرا دكتر حسن غفوري فرد بود : ... بر در ورزشگاه امجديه ديدم كه بر گوري نشسته اي و فاتحه ميخواني . گفت : آري، آن ورزش كشور بود كه بر آن فاتحه ميخواندم ...

پ ن ۲ : شعر بسيار زيبا و سمبوليك از "حبيب يغمايي" در كتاب فارسي دوم دبستان است(كه اكثرا آنرا از حفظ دارند) و متاسفانه تصاوير زيباي آن حذف و بجايش از تصاوير بي احساس ديگري استفاده شده است   :

زاغكي قالب پنيري ديد – به دهن برگرفت و زود پريد

بر درختي نشست در راهي – كه از آن ميگذشت روباهي

روبهك پر فريب و حيلت ساز – رفت پاي درخت كرد آواز

گفت به به چقدر زيبايي – چه سر و چه دم عجب پايي

پر و بالت سياه رنگ و قشنگ – نيست بالاتر از سياهي رنگ

گر خوش آواز بودي و خوشخوان – نبدي بهتر از تو در مرغان

زاغ ميخواست قار قار كند – تا كه آوازش آشكار كند

طعمه افتاد چون دهان بگشود – روبهك جست و طعمه را بربود !

پ ن ۳ : برگرفته و شبيه سازي شده با سخنان سعدي بزرگوار در گلستان: "... گناه از هر كه سر زند ناصواب است و از عالم نا صواب تر ..."

پ ن ۴ : این پست صرفا بخاطر سوالات و شبهاتی که بعضی از دوستان و منتقدان بنده بصورت خصوصی یا علنی داشتند و نیز از باب اینکه بهانه ای بر یک نقد دیگر باشد ایجاد شد.

پ ن ۵ : زنبور قرمز عزیز، امیدوارم به وعده ای که از ما گرفتی وفا کرده باشم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 14:27  توسط فرهاد خان  | 

... که مپرس !

 ( باز هم با اجازه از لسان الغیب شیراز)

  طعم فقري چشيده ام كه مپرس              درد و زجري كشيده ام كه مپرس

  از فشار کوه مصيبت و رنج                       من به کاهی رسيده ام كه مپرس

  وز ميان راي چهل ميليوني                      دولتي برگزيده ام كه مپرس

  بسكه در ميان این بازارها                        جنس بنجل خريده ام كه مپرس

  زير بار اضافه كاري ها                             آنچنانم بريده ام كه مپرس

  از زبان دولت اندر سی سال                    وعده ها من شنيده ام كه مپرس

  بهر يك نامه در وزارت ها                          همچو اسبان دويده ام كه مپرس

  از پي لقمه ناني شب و روز                     مثل ماري خزيده ام كه مپرس

  در زمستان خشک جانفرسا                    روی زیلو لمیده ام که مپرس

  بارها به هنگام دیدن قبض                       همچو برقي جهيده ام كه مپرس

  زیر شلاق های  باد خزان                        شاخ و برگی تکیده ام که مپرس

  زینهمه فرياد های بي حاصل                   ناي خود را دريده ام كه مپرس

                                                                                      فرهادخان

...........................................................................................................................

لینک هفته : دستگیری 100 دختر و پسر در پارتی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 21:16  توسط فرهاد خان  | 

دولت یار !

 ( با اجازه از خواجه شیراز )

  ديدي ايدل كه دگر، دولت پرکار چه كرد

                                                              آنهمه نقد بكرديم و دگر بار چه كرد

  خوشه ها وعده بداد بر سر خرمن ما را

                                                       نيست معلوم كه با خرمن و انبار چه كرد

  آنهمه خوشه و آن پوشه در آن گوشه نهاد

                                                         در شگفتم كه در آن مركز آمار چه كرد

  نرخ ها سر به فلك مي كشد و نيست خبر

                                                       مير ما در پس آن پرده ي اسرار چه كرد

  جان به لب آمد از اين فقر چو دامن بگشود

                                                           غم اين بار گران با دل خونبار چه كرد

  خبرت هست كه آن بيوه زن لته فروش

                                                 كه چسان خود بفروخت و سر بازار چه كرد!

  بر سر هر گذري پير و جوان منتظرند

                                                         بهر بيكاري بگو، دولت بي كار چه كرد

  چون نظر بر سر آن سفره ي مسكين افتاد

                                                      طاقتم نيست كه گويم دم افطار چه كرد

  زانهمه منبع نفتي كه بجوشد ز زمين

                                                   به كجا رفت و بر اين منبع سرشار چه كرد

  بر لب بحر فنا خنده کنان می آمد

                                                  خبرش هست كه با چشم گهربار چه كرد ؟

  دوش مي گفت غني سازي كنم بار اتم

                                                     من ندانم كه بر اين نوترون بي بار چه كرد

  گفته بود مسئله ي "هسته ای" بگذشت ز خطر

                                                      شده ام گيج كه با اينهمه اخطار چه كرد

  باز این هسته بشد مشکل اصلی و کنون

                                                 ما ندانیم که در این حلقه ی تکرار چه کرد(۱)

   ماجرا كم كن و باز هم خفه خون گير "فرهاد"

                                                    نقد خود کرده بگو اينهمه اشعار چه كرد؟!

                                                                                                                 فرهاد خان

......................................................................................................................................

پ ن ۱- حلقه ی تکرار : از اصطلاحات برنامه نویسی کامپیوتر می باشد، بطوریکه یک یا چند دستورالعمل به شکل تکراری پردازش می شود تا در نهایت با رسیدن به یک وضعیت خاص، از تکرار خارج شود و ادامه ی عملیات از سر گرفته شود و اگر شرطی برای خروج از این تکرار پیش بینی نشود و یا رخ ندهد، کامپیوتر اصطلاحا در یک حلقه ی تکرار بی پایان(loop) می افتد و باید کاربر اجبارا خودش بصورت فیزیکی به پردازش کامپیوتر پایان دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 6:25  توسط فرهاد خان  | 

خیام نامه (Just for fun)

  در تهران :

  از آنهمه جیغ و بوق و فریاد و خروش         از جردن و فردوسی و راه آهن و شوش

  دیوانه شدم مغز سرم سوت کشید           بیچاره شدم  پاره بشد پرده ی گوش

 در مطب :

  خواستم ز طبیب علاج کند پرده ي گوش     چون پول ويزيت بگفت، رفتم از هوش

  گفتم به ظريفي چه كنم چاره ي پول ؟        گفتا بگذار "كليه" ات  را به فروش !

 در داروخانه :

  چون نسخه ي من گرفت آن دارو فروش       با آمپول و قرص بداد يك شامپو،‌ روش

  گفتم كه مرا شامپو نگفتست دكتر !           گفتا كه بگير ، نياز شود  موقع دوش

 در اتاق عمل :

  از بابت "زيرميزي" زدم صدبار جوش             آهسته بگفتم به طبيب اندر گوش

  از بهر خدا حق عمل كمتر گير                   با مشت بزد به ميز ، يعني كه خموش

 در بخش بستري:

  چون بعد عمل بيامدم اندر هوش                بردند به اتاقي كه پر از مورچه و موش

  از بهر عيادت، همه سانديس دادند             هر يك به تبسمي كه اين را تو  بنوش

 در گور :

  چون شد نفسم بند و زبان گشت خموش      دادند كفن پاره اي و گفتند كه بپوش

  يك فاتحه اي بخواندنم از سر  زور                  لبخند زنان سپردنم دست وحوش

 در صبح قيامت :

   چون صور دميده گشت از نای سروش             كارنامه بدادنم  ، بي هيچ رتوش

   ناگاه مرا گرفتنم زير بغل                               پرتاب شدم به دوزخ و مايع جوش

 پايان كار :

  چندي بزدم ضجه به فرياد و خروش         پوستم همه تاول زد و شد همچو نقوش

  دستم بگرفتند و گذاشتند به بهشت      مشروط به اينكه نشوم مست و چموش !

                                                                                             فرهادخان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 1:22  توسط فرهاد خان  | 

اندر حکایت شیخ عزت الله

آن مخزن اسرار و جمع كننده ي اخبار ، آن دارنده ي دوربين هاي مخصوص و برپا كننده ي آنتن هاي مرصوص ، آن بزرگ كننده ي خدمات دولت و كوچك كننده ي مشكلات ملت، آن عاشق فيلمهاي پلیسی ـ جنايي و دوستدار بازيگران خارجي مو حنايي،‌ آن پخش كننده ي سريال هاي تكراري و بنيانگذار برنامه هاي اجباري ، آن منتظر فرصت هاي عالي و شكار كننده ي لحظات جنجالي ، آن نمايش دهنده ی كليپ هاي گزينشي و انتخاب کننده ی هيجانات واكنشي، آن طرفدار شخصيت هاي اعداد و ارقامي ، شيخ عزت الله ضرغامي . رياست صدا و سيما بگرفته بود و تجربيات گرانبها اندوخته . در همه جا سراپا گوش بود و هميشه دوربين بر دوش .

نقل است كه در عهد او صدا و سيما را چنان رونق بدادي كه خلق را شيفته ي هنرنمايي خود بنمودي و جذابيت برنامه هايش چنان بودي كه مردمان كار خويش رها نمودندي به شور و خود را به منزل رسانيدندي از راه دور، تا سراپا شوق در پاي تلويزيون او نشينند و هفتاد هنرش ببينند.

گويند كه دوبلرهاي ورزيده به استخدام خويش در آوردي تا به يمن صدا و نفس گرمشان ، نقش آفريني بازيگران خارجي نمايش دهد و استقبال بلاواسط از ماهواره كاهش يابد، و در اين كار مدوامتها نمود و مرارتها كشيد ، و چنان توفيق حاصل بكرد كه بازار ماهواره كساد نمودي و زحماتشان به باد دادي، و كار بدانجا كشيد كه مردمان نيز ديش ها از پشت بام ها بر زمين كوبيدندي به اختيار و نيازي نبود به اخطار و يا هرگونه اعمال فشار .

 مريدي پرسيد : يا شيخ ،‌چگونه است كه تو از هنر خوانندگان شايسته و نوازندگان برجسته در تلويزيون خود استفاده همي كني و حال آنكه تصويرشان را بر بينندگان پوشيده بداري؟ چنانكه خلق صداي آنها سالها بشنيدي ولي چهره ي آنها لحظه اي نديدي ، و بدين سبب كسي آنان را نشناختي و قدرشان ندانستي. مگر نه اين است كه نواي موسيقي آنها از سيما پخش كني نه از راديو ،‌  اين چه حکمت است ؟

شيخ گفت : از بهر آنكه اگر همراه صدا ، تصوير آنان نيز نمايش همي دهم ، بيم آن دارم كه مردم ظاهر بين و ضعيف الدين ما آنچنان محو جمال و شگفت زده ي كمال و مبهوت هنرنمايي بي زوال آنان شوند كه همچون ايشان عاشق ساز و آواز گردند و مطربي آغاز نمايند ، و آنگاه مفسده ها بر خلق عارض شود و چهره ي دين غامض گردد. مريد بازش پرسيد : آيا ديدن زنان خارجي بي حجاب و سرشار از رنگ و لعاب در سريال ها و فيلم هاي آنچناني بيشتر مفسده برانگيز است يا چهره ي شكسته و خاك خورده ي هنرمندان ايراني، كه سازشان بي بديل است و آوازشان اصيل ؟ و نيز آنكه اكثر آنان مرد هستند و اهل درد و در كتاب خدا نيز در خصوص پوشش زنان، آيات داريم به تكرار و همراه با اخطار ، ليك در خصوص موسيقي، آيتي نبينيم به صراحت و يا حمل بر كراهت ، كه موسيقي قرآن، خودش از اعجاز است و دهان ها از تعجب باز . شيخ را چون عرصه ي جواب تنگ آمدي ، در خشم گشت و بر طشت كوبيد و فرياد بداشت  : اي مريد ، گويا خود را از ما داناتر يافته اي و خرقه ي خود بهتر بافته اي ؟! از پيش چشمم دور شو كه وقت نماز است و زبانت بيش از حد دراز . مريدي كه با مراد خود جدل كند، همچون خروسي است كه بانگ بي محل كند . ‌ترا نشايد كه اين رازها بداني و تفسير آيات بر ما بخواني . پس مريد را گوش بگرفتي و بيرون بيانداختي و از جرگه ي مريدانش خارج بساختي .

نقل است كه هنرمندي موسیقیدان شكايت بدو برد که يا شيخ ،‌ در تلويزيونت همه سنخ آموزش ، از بادبادک سازی گرفته تا آرایش، و آنهم با تبلیغ و خواهش، ياد خلق همي دهي بجز هنر موسيقي ، حال آنكه شب و روز نمك هنرمندان ميخوري و  نمكدانشان مي بری ‌و اين سيرت تو، دور از جوانمردي است و اهل هنر را مایه ی دلسردی است و جوانان مستعد را زمينه ساز ولگردي. چه اگر بگذاري كه جوانان به موسيقي روي آورند، بهتر از آن است كه از چرت كريستال پنجه در موي آورند؟ و آیا دست بر ساز بردن شایسته تر است یا قرص اکستاز خوردن ؟ 

شيخ گفت : نيك بگفتي ولي تو موي بيني و من پيچش موي ،‌ چرا كه من بدين طريقت قصد آن همي دارم كه بازار شما كساد نگردد و زحماتتان بر باد نرود، چه اگر كسي هنرتان ياد گيرد، آنگاه ‌بر كارتان صد ايراد گيرد و ديگر به نوا و نغمه ي شما گوش نسپارد و ديري نپايد كه يادتان نيز فراموش بدارد. مريدان همه، از اين حاضر جوابي و سفسطه بافی در شگفت ماندند و انگشت تعجب به دندان نهادند.

رندي پرسيد : يا شيخ،‌ اين صدا و سيما كه در نزد تو امانت است ، امتيازش از آن ملت است و هدفش ايجاد وحدت، حال آنكه تو از آن استفاده ي حزبي كني از بهر بزرگنمايي حزب خويش و منتقدان را متهم به سياه نمايي در كيش ، و اين خلاف مروت و انصاف است و در حق بقيه اجحاف. شيخ پاسخ بداد : مگر نه اين است كه  هر سازمان و اداره اي،‌ براي كارمندان خویش خدمات ويژه اي منظور كند و آنان را تا حد امكان ماجور .پس ما نيز در سازمان خود حق اين داريم كه براي حزب خویش تبليغ كنيم و خلق را بسوي آن ترغیب.

مريدي گفت:يا شيخ، ‌در خواب بديدم كه هفت شيپورچي ناشناس از هفت گوشه ي كشور، بر فراز دكل هاي مخابراتي رفته اند و در حاليكه هر كدام شيپوري بزرگ بر لب نهاده اند و تهران را نشانه گرفته اند ، بي هيچ توقفي در صورهاي خود مي دمند  همچون شاخ نفير و عرق از سراپايشان سرازير، و هنگامه اي بپا شده است و مردمان را وحشتي عظيم فراگرفته و همه گمان بر اين برده اند كه مگر اسرافيل است كه با لشكرش در صور مي دمد و خبر صبح قيامت را بر اهل قبور می دهد؟ ، ‌و چنان بود كه مردمان از ترس، انگشتها در گوش فرو برده اند و بغض ها در گلو خورده اند و جيغ همي كشند و به هر طرف راه پويند و پناهگاه جويند، تا مگر از هول اين هنگامه جانشان بر لب نيايد و روزشان چون شب ننمايد. و هم در اين اوضاع مخوف و  دهشت زا بود كه ترا ديدم شيپوري بس عظيم بدست گرفتي و همچون آرش كمانگير كه از كوه البرز بالا برفت ، با گامهاي مصمم و استوار خود ، از پلكان ساختمان صدا سيما بر فراز بام شدي و سپس وردي بخواندي و آنگاه در هفت نوبت و هر نوبت به سمت يكي از شیپورچی ها در صور خود بدميدي با شدت تمام و قدرت رهام ، و هر بار يكي از آنانرا به صيحه ي سهمگين خود بر زمين انداختی و بدين منوال بوق هاي عذاب را همه يك به يك خاموش گردانيدي . پس لبخند زنان از بام فرود آمدي و سجود نمودي و آنگاه خلق را ولوله افتاد و هلهله بپا خاست ، سپس ترا در ميان گرفتندي به شوق و تكريم ها نمودندي به ذوق و شيپورت به تبرك ببوسيدندي از جهت دفع اين هنگامه ،‌ تعبير چه باشد ؟

شيخ گفت : تعبير اين خواب نه چندان سخت باشد، كه آن شيپورچي ها نشانگر رسانه هاي اجانب و محارب بودندي كه از هر گوشه ي دنيا با پخش برنامه هاي خلاف اخلاق و نابود كننده ي اعتقاد، از طريق کانال های ماهواره و نمایش دادن زنهاي پتياره ، قصد تهاجم فرهنگي بنمودندي و عزم اين داشتندي كه با اين شبيخون، استحاله ي فرهنگ ملي ما نمايند و جوانان ما به انحراف كشند و ما را از طريقت خويش به انصراف . من نيز كه حيلت آنها بدانستمي به فراست ،‌پس با انديشه اي عالمانه و تدبيري حكيمانه، با پخش برنامه هاي جذاب تر و فراگيرتر از آنها، فن بدل بر آنان بزدم و نقشه ي شوم آنها خنثي بكردم و دفع اين بلا نمودم به جد . مریدان همه احسنت بگفتندی به این تعبیر و بکار بردن چنان تدبیر،  و شیخ را  تبسمی بر لب آمد و بادی در غبغب .

نقل است كه مريدان او را پرسيدند: يا شيخ ، چگونه بدين مقام شامخ دست يافتي، حال آنكه تو مهندسي عمران خوانده اي و دوره ي خبرنگاري نگذرانده اي .

گفت : شما كدام وزارتي و ادارتي را مشاهدت نمائيد كه مدير آن، سررشته در آن كار داشته باشد و معلومات لازم انباشته؟ جز آنكه يا از راه رابطه آمده است و يا دور زدن ضابطه، حال آنكه من به اقتضاي شغلم، لااقل با دوربين نقشه برداري آشنايي داشتم كه حالا دوربين خبرنگاري برداشتم . مريدان همه متحير شدند از اين جواب دندان شكن .

رندي پرسيد : اين صدارت كه داري، بر ادامت است يا بر تمامت؟ گفت :‌ به كوري چشم تو ، تا قيامت !

                                                                                            فرهاد خان

..............................................................................................................

شاخ نفير : شاخ بلندی است که درویشان دارند و با آن بوق میزنند.

رهام : از پهلوانان شاهنامه

.........................................................................................................................................

لينكهاي جانسوز :  ۱ -  وبلاگ سيماي دلرباي جهنم : جوياي كار 

                          ۲-  وبلاگ تفكر : تمدن 7500ساله

                           ۳- وبلاگ آسمان کویری : دردهای خیابان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 3:59  توسط فرهاد خان  | 

گفت من تیغ از پی حق می زنم - بنده ی حقم نه مامور تنم

قسمتي از سفارشات علي (ع) به مالك اشتر در هنگامي كه او را مامور امارت مصر نمود ( نامه 53 نهج البلاغه ترجمه عبدالمحمد آيتي)

در كار كارگزارانت بنگر و پس از آزمايش، به كارشان بگمار نه به سبب دوستي با آنها . و بي مشورت ديگران به كارشان مگمار ، زيرا به راي خود كاركردن و از ديگران مشورت نخواستن،‌گونه اي از ستم و خيانت است .

...

و بدان كه والي را خويشاوندان و نزديكان است و در ايشان خوي  برتري جويي و گردنكشي است و در معاملت با مردم رعايت انصاف نكنند.ريشه ي ايشان را با قطع موجبات آن صفات قطع كن .به هيچيك از اطرافيان و خويشاوندانت زميني را به اقطاع مده ،‌مبادا به سبب نزديكي به تو ، ‌پيماني بندند كه صاحبان زمينهاي مجاورشان را در سهمي كه از آب دارند يا كاري كه بايد به اشتراك انجام دهند ،‌زيان برسانند و بخواهند بار زحمت خود را بر دوش آنها نهند . پس لذت و گوارايي نصيب ايشان شود و ننگ آن در دنيا و آخرت بهره ي تو گردد.  اجراي جق را درباره ي هر كه باشد، ‌چه خويشاوندان و چه بيگانه ،لازم بدار و در اين كار شكيبايي به خرج بده كه خداوند پاداش شكيبايي ترا خواهد داد.

...

بپرهيز از خونها و خونريزي هاي بناحق، زيرا هيچ چيز بيش از خونريزي بناحق موجب كيفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نكشد و رشته ي عمر را نبرد. خداوند سبحان ،‌چون در روز حساب به داوري در ميان مردم پردازد ، نخستين داوري او درباره ي خونهايي است كه مردم از يكديگر ريخته اند .پس مبادا كه حكومت خود را با ريختن خون حرام تقويت كني ،‌زيرا ريختن چنان خوني نه تنها حكومت را ناتوان و سست سازد ،‌بلكه آن را از ميان بر ميدارد يا به ديگران مي سپارد.

.............................................................................................................

پ ن : اگر چه مرتبط به اين پست نيست ولي ... بهتر است لينك زير را كليك كنيد: 

خبر خوشحال كننده براي دانش آموزان !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:6  توسط فرهاد خان  | 

جاهل زدگان

 ( با اجازه از حافظ بزرگ ) 

  الا يا ايها الساقي ، ادركاسا و ناولها

                                                  بيا كاين دين آسانم ، كشانيدند به مشكل ها

  به نام دين و مذهب هر زمان رسمي جديد آيد

                                         چه بدعت ها كه شد بنيان ،‌ بدست جمله جاهل ها

  به هر سو  مي نهم گامي ،‌سر و  كارم به نادان است

                                                      كجا رفتند و ناپيدا شدند آن جمع عاقل ها

  بسي پست كلان بگرفته اند با آشنايي ها

                                                    مرتب پشت ميزها جا گرفتند همچو پازل ها

  فغان زين پرده ي پندار وحشت زا چو مي بينم 

                                        سخنور گشته است نادان و خاموش گشته فاضل ها

  به خون رنگین کند سجاده ات آن زاهد کج فهم (۱)

                                                چو می ترسد حقیقت راه یابد گوشه ی دل ها

  به هر جا گر شكستي مي خورد يك طرح نافرجام

                                                      همي بینم مدير جاهلي در راس عامل ها

  چه رازي خفته است در اين سياست هاي رنگارنگ ؟

                                  كه عاجز مانده در حلش ، بسي فيلسوف چو  "راسل"ها

  مرا در كشور ايران ، نباشد جاي امن و عيش

                                                 چو بینم محتسب همپا شده با دزد و قاتل ها

  نميدانم كه اين " سهم عدالت " را كه ميگيرد ؟

                                                كه هر روز صد گدا هي ميزند اين زنگ منزل ها

  چنانم ميفشارد بار غم اين سينه ي مجروح

                                        كه ميخواهم  چو موجي سر بكوبم من به ساحل ها

                                                                                              فرهاد خان

...................................................................................................................................

پ ن ۱ : (نقل به مضمون از سخنان شریعتی بزرگ)

 در دوران کوتاه زمامداری حضرت علی (ع)، آن حضرت با سه جبهه در جنگ بود : ۱- قاسطین (زورگویان و قلدرمآبانی همچون معاویه و عمر و عاص و ...) که شمشیر خود را عملا از رو بسته بودند و برای کسب قدرت و حکومت، بی پرده و عریان وارد جنگ شدند و جنگ صفین را براه انداختند . ۲- ناکثین(پیمان شکنانی همچون طلحه و زبیر و دارو دسته شان )،که بخاطر عدالت مطلق آن حضرت و عدم دادن باج به آنها، بیعت خود را شکستند و بدنبال دنیا طلبی و قائل شدن امتیازات مخصوص به خود ،جنگ جمل را باعث شدند .۳- مارقین( مومنین مقدس مآب متعصب  احمق بیشعور کج فهم) که به زعم خود ،دغدغه دین داشتند و قرآن را به رای خود تفسیر می نمودند و نمونه بارزشان همان خوارج بودند که در جنگ صفین علیرغم هشدار و اصرار علی (ع) که فرمود :"گول این قرآن های کاذب را نخورید..." باز هم بخاطر لجاجت و حماقتشان فریب دشمن را خوردند و میدان را به حریف واگذار نمودند و بعد که متوجه این بازی سیاسی شدند،بجای اینکه توبه کنند و معذرت بخواهند، تازه گناه نفهمی خود را نیز به گردن آن حضرت انداختند و از او خواستند تا بخاطر گناهی که مرتکب نشده است توبه نماید (!!!)  و بعد هم از صف او جدا شدند و  جنگ خونبار نهروان را بر آنحضرت تحمیل کردند. و جالب تر و غم انگیزتر اینکه ، حضرت علی که در مخوف ترین میدان های جنگ کشته نشد و لبه ی تیغ هیچ مبارزی نتوانست بر فرق او فرود آید، در نهایت بدست یکی از همین مارقین(ابن ملجم) شهید شد (!!!) ، که به گواهی تاریخ ،این تیپ آدم ها  از شدت عبادت و نماز پیشانی هایشان پینه بسته بود ! . و اینگونه است که علی(ع) با حسرت تمام ،آرزو میکند و میگوید : ایکاش ده تا(شاید هم صد تا !) از شماها را میدادم به معاویه و یکی از سربازان او را میگرفتم تا در رکابم شمشیر بزند!!!!!. مضاف اینکه این احمق ها ،شب قدر را برای شهید کردن آنحضرت انتخاب کردند تا بلکه ثواب بیشتری عایدشان شود !!!!!!...

پ ن ۲ : (بدون شرح) بر روی لینک زیر کلیک کنید :

 آخرین لوطی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 6:47  توسط فرهاد خان  | 

مطالب قدیمی‌تر